تبليغاتX
سوته دلان
مرام و معرفت

درحیرتم از مرام این مردم پست

                                                       این طایفه زنده کش مرده پرست

تاهست به هستی بکشندش زجفا

                                                       تامرد به عزت ببرندش سر دشت

 

1تا که بودیم نبودیم کسی کُشت مارا غم بی همنفسی

تا که رفتیم همه یار شدند خُفته ایم و همه بیدار شدند

قدر آیینه بدانیم چو هست نه در آن وقت که اقبال شکست

كاش مي دونستي چقدر دلواپس توام

كاش مي دونستي چقدر تنهام چقدر خسته ام

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم خرداد 1388ساعت 2:24  توسط M.KH | 
 

سبب منم كه ميشكنم

                                                       

                                                       

     اما حرفي نميزنم

                   اگه هيچكس برام نمونده

    واسم واسه اينه كه سبب منم

 

من     نه عاشق بودم نه محتاج نگاهی كه بلغزد

 بر من ...

من خودم بودم و یك حس غریب كه به صد

عشق و هوس مِِی ارزد.... 

 

 

           

                                                      

 

ميدونم تا ته قصه جدايي در كمين

 

 

                                 

 

 

 

 تو عمق چشماي شما  برق يه جور خيانته

 

به نام من به كام توبسه بابا تند نرو ايست رفيق بامرام

 

كجاست گشتم نبودنگرد كه نيست بايه عالم دعاي خير

 

بدرقمون كردي دركككككككك ما مونديديم و يه جاده و

 

يه دل تاريش و ترك        

 

مرام بي مراميتون قسمت ما بوده همش تيكه ما نيستيد

 

 

دارو ندارم تو بودي غير اونم ديگه زدم ميترسم از اون

 

روزي كه قيد زندگيتو بزنم

 

 

نعره هاي بي امونم گوش آسمونو كر كرد

.مگه فريادمو نشنيد

كه داره دير ميشه برگرد

 آي بگوشش برسونيد

كسي جز من نميتونه كوله بار قصه هاشو روي دوشش بكشونه

 اين همه پيغومو پسغوم ميفرستم كه بدونه

داره دلواپسيش دنيامو به آتيش ميكشونه

منكه جاشو پر نكردم شايد ا

صلا نميدونه آي بگوشش برسونيد

 يكي اينجا نگرونه

نميتونم بي تفاوت رو گذشته پا بذارم اونكه پاره ي تنم بود

چجوري تنهاش بزارم

 

 

 

روزگاري داشتيم : گذشت.......تا....

 

  رفيقان قدر يكديگر بدانيد عجل سنگست و

 

   ما مثل شيشه........

                         

           

               

           SUN BOY       

              

                         

                                 توبه میکنم            

                                دیگر کسی را دوست نداشته باشم

                                

از اين گريه چه ميدوني نه دردمي نه درموني

به چه اميد ميخواي باشي............

 پيش دردام بموني..........  

        

                          

                                                   

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم خرداد 1388ساعت 17:54  توسط M.KH | 

        

صبح از خواب بلند ميشي بهش فكر نكن اگه گفت دوست داره بخند بي

 محلي كن چون دافيا دوست داشتن نيست تو زاتشون يه روز بامنم يه

روز باتو يه روزم بااون اينو به دون دست بالا دست زياده بهتر از

پيدا ميشن خيلي ساده بهترو پيدا كنن ميخوان با اون باشن پس بهترن

فقط قصمون باشن

 

گربه صفتا نميدونن عشق چيه دافي گربه صفتن اين ارثي استثنا كم

بيشترشون يكين صورتاشون سرخ از تو مشكين اگه گفت دوست داره

بدون يه نقشه ست جيبت خالي باشه نشونت ميده يك شصت

اولين روز بخودم گفتم شايد نداشته باشي لياقت اما زده بودي تو به

 چشمات سايه صداقت

دخترو بيخيال بخند به ريشش به حرفم گوش بده ببين چي ميشه نذار فكر

 كنه اسكولي تو پيشش اگه برات شاخ شد به تو پيچش

ديگه بايد عشقمو تو آسمون بكني در سر چون ميدم به دافاي گربه صفت

 

انگشت وسط

                   

فكر نميكني من با بقيه فرق دارم نه باورش سخت بدون كه حق دارم

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388ساعت 0:0  توسط M.KH | 

سوگند

 

سوگند

بخونه پاك سياوس به نام ايران وخاكش

 

 

آلان گربست يه زماني ببر بوده به چه هيبتي

 

 

 اين ببر از غرب به شرق بوده مهد تمدن از

 

 

 همينجاست تو يه وطن پرست ميخواي من

 

اينجام من تنها نيستم امسالم زيادن

 

جامو ميگيرن

 

 

 

اينجا 70ميليون مردو زن وبچند هواسشون به

 

 

 ناموس ندوزديدن وپرچم نياد پايين

 

 

ما شيش دنگ هواسمون هست نتيجه اين شد كه

 

  دشمن ايران بايد احمق باشه چون اين خاك همه

 

   جا فداي الحق داره اينا حقيقت داره شاهنام

   افسانست

 

 

 

  نمونش همين جنگ هشت سالست رنگ قرم

 

 

  پرچم

 

   رنگ خون ماست برا اين خاك پيش كش

 

 جون ما

 

 

  سوگند

 

  سوگند

 

   بخونه پاك سياوش بنام ايران و خاكش

 

 

   من اگه تنهابا يه پلاك بمونم زير خاك بهتر از

 

 

   اينه كه برم زيرلاف

 

 

   الان بهونشون انژي هسته اي شده بگو چرا

 

   داري صلاح هستهاي خودت ايران و گرفتن

 

    پسر كشكي نيست توي ترس شما ديگه شكي

 

   نيست

 

 

  بزار بشينمو يه نفس عميق بكشم ميخواي شعر

 

   بنويسم چشم روي چشمام

 

 

 

 

 

http://www.sale۸۸.com/

 

برنامه ریزی در سال ۸۸

جامع ترین سالنامه تخصصی کاربرد اینترنت در زندگی روزمره

 

 سالنامه تخصصی اینترنت 87

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم بهمن 1386ساعت 23:11  توسط M.KH | 

وقتي پاتو گذاشتي روي سرم

رفتي انگار نه من پسرم سوار ميشدي

روي كمرم گفتي پسر زياده دورو ورم من

نخواستم يه روزمنو پس بزني من نذاشتم

 به دلم دست بزني فكر نكردي يه روز به

اينجا برسمو بشنوي صدامو براي من كف بزني

بر سر من نيست هيچ منتي ذلتي قبول

نميكنم هيچ علتي غفلتي به اين بزرگي

به من بگو آخه چرا دخترا اول شايد چون هستند دخترا ابله

 

من پسر پايه همه صحبت هام هستم بزار

 بدشون بياد دخترا ازمن

 

روزگاري است همه عرض بدن مي

 خواهند/ همه از دوست فقط چشم و دهن

 مي خواهند/ ديو هستند ولي مثل پري

مي پوشند/ گرگ هايي که لباس پدري

 مي پوشند/ آنچه ديدند به مقياس نظر

 مي سنجند/ عشق ها را همه با دور کمر

 مي سنجند/ خب طبيعي است که يک

 روزه به پايان برسد/ عشق هايي که سر

 پيچ خيابان برسد

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم آذر 1386ساعت 22:59  توسط M.KH | 

اون همه قسم خوردن شب و روز برام مردن دل به

 كسي نبستن با من موندن به دروغ خوابمو ديدن همش

 بلوف بود حرفاي تو مفت بود عشق برا تو توف بود

انداختيش بيرون ولي واسه من درد آورو كلوفت بود

 

عكست يادم مياره اون رفاقت كه ريختم به پات اون همه

 صداقت عشقمون دائمي بود يا موقت آخر معلوم نشد

 اين حقيقت .نداشتي عنقده شهامت پشتم وايسي

 نسپاريش به عاقبت هنوز يادت ميكنه اذيت مثل نمك

پاشيدن روي زخم كهنست

همیشه دنبال کسي باش که تو را به خاطر زيبايي هاي

وجودت زيبا خطاب کند ؛ نه به خاطر جذابيتهاي ظاهريت

کسي که دوباره با تو تماس بگيرد حتي وقتي تلفنهايش را قطع مي کني

کسي که مايل باشد حتي در زماني که درساده ترين لباس هستي تورا به

 دنيا نشان دهد

کسي که دست تو را در مقابل دوستانش در دست بگيرد

در انتظار کسي باش که بي وقفه به ياد توبياورد که تا چه اندازه برايش مهم

 هستي و نگران توست وچه قدر خوشبخت است که تو را در کنارش دارد

در انتظار کسي باش که زماني که تو را مي بيند به دوستانش بگويد اون

 خودشه همان کسي که مي خواست

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم آبان 1386ساعت 23:13  توسط M.KH | 

                                    

                        چه غم انگيز است زندگی.

 

   چه غم انگيز است بار سختی ها را به تنهايی به دوش کشيدن و رنج ها را در سکوت و انزوای محض گريستن.

 

و چه تلخ است خنده آن زمان که می خندی تا گريه هايت را پنهان کنی

 

.و چه سخت است آرام و بی صدا در درون خود شکستن و چه عجيب است زندگی−همان کودکی که ما را بسان عروسکی بازيچه خود قرار داده

 

و هر زمان به سويی می کشد−

   و تو آن زمان که رنج ديگران بر اندوهت می افزايد اما هيچ کس از رنج تو آگاه نيست،

 

آن زمان که در اوج اندوه پناهی جز سايه گاه ديوار سرد و خا موش نمی يابی،آن زمان که بار غصه بر شانه هايت سنگينی می کند

 

 و انتظار کمک هيچ گاه به پايان نمی رسد،آن زمان که آرزوها را در گور سرد خاطرت دفن می کنی و

 

 بر چهره ات سيلی می زنی تا زير ضربه های غم،خم به ابرو نياوری،آن زمان که صدای گنگ و مبهم خنده در گلويت می شکند

 

و بر سر بغض های کهنه ات هجوم می آورد اما دستی نيست تا گره از بغض هايت بگشايد،

 

آن زمان که در کوچه پس کوچه های تاريک زندگی ات تک ستاره ای فا نوس راهت نيست،

 

آن زمان که هيچ کس صدای فرياد های بی صدايت را نمی شنود،

 

آن زمان که هيچ کس تو را حس نمی کند و آن زمان که هم زبان تو همدل ديگری است،

 

تنهايی را با تمام وجود حس می کنی.

 

 

   و چه غم انگيز است تنهايی...

 

*******

                     اینک این منم.............

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم مهر 1386ساعت 13:47  توسط M.KH | 
  •                                  
  • اينجا تهران يعني شهري كه هرچي كه توش ميبيني باعث تحريك
  • اينجا همه گرگند ميخواي باشي مثل يه بره بزارچشمو گشتو باز كنم من يزره
  • اينجا تهران لعنتي شوخي نيستش خبري ازگلوبستني چوبي نيستش
  • اينجا جنگل لعنتي بخور تا خورده نشي اينجا نصف عقدهاي نصف
  •  
  • وحشي. اختلاف طبقاتي اينجا بيداد ميكنه روح مردمو زخميوبيمار
  •  ميكنه.
  • همه كناره همن فقيرو مايه دارخفن توي تاكسي همه ميخوان كرايه
  •  ندن.حقيقت روشن خودتو به اون راه نزن روشنترش ميكنم پس
  • بمون جا نزن .خدا پاشومن چند سالي باهات حرف دارم پاشو
  •  نشدي ناراحت نشو از كارم كجاهاشو ديدي تازه اول كارم
  • من يه اشغالم باهات حرف دارم
  • نمكي باچرخش كنار يه بنز هيكلو چرخش باهم كرايه بنزه من
  • توواون بوديم همه از يه قطره حالا ببين فاصله هامون چقدر.دليل
  •  چرخش زمين نيست جازبه پوله كه زمينو ميچرخونه جالبه اين
  • روزا اول پوله بعد خداهمه رعيت اربا كدخدا
  • بچه ميخواد با يتيمي بازي كنه بابا نميزاره يتيم لباسش كثيف چون
  • كه فقط يكي داره همه آگاهيم ازاين بلايا حتي فرشتم نمياد اينورا تا
  • اما كمك نخواستيم اشك بريزه كافي برا ما
  •  
  • تا حالا شده عاشق يه دختر بشي ميخوام حرف بزنم ركتر بشيد
  • پيش خودت ميگي اينه عشق تاريخي اما دافت با يه بچه مايه داره
  • خواب ديدي خير يادت باشه غير خودت بزن غيد هرچي.....
  • يه همسنتو سوار ماشين ميبيني بهت پوز خند ميزنه ميكني با كينه
  •  دعا كه منم ميخوام مايه دار شم عقدرو كنم تركش
  •  
  • ميخواي دعا نكن نميكنه دركت 
  • ميخواي بخوابي بيا تو بيداري كابوس ببينيم بيا به
  •  اين دنيا فش ناموس بديم بايد كور باشي
  • نبيني تو فقرو هر جا كنار خيابون نبيني فحشا
+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم شهریور 1386ساعت 21:32  توسط M.KH | 

                                                                                          

                              

 

                        اطلاعات لطفا    

وقتی خیلی کوچک بودم اولین خانواده ای که در محلمان تلفن خرید ما بودیم .

 هنوز جعبه قدیمی و گوشی سیاه و براق تلفن که به دیوار وصل شده بود به خوبی در خاطرم مانده

قد من کوتاه بود و دستم به تلفن نمیرسید ولی هر وقت که مادرم با تلفن حرف میزد می ایستادم و گوش میکردم و لذت میبردم

بعد از مدتی کشف کردم که موجودی عجیب در این جعبه جادویی زندگی می کند که همه چیز را می داند .

 اسم این موجود اطلاعات لطفآ بود ، و به همه سوالها پاسخ می داد

بار اولی که با این موجود عجیب رابطه بر قرار کردم روزی بود که مادرم به دیدن همسایه مان رفته بود .

 رفته بودم در زیر زمین و با وسایل نجاری پدرم بازی میکردم که با چکش کوبیدم روی انگشتم .

دستم خیلی درد گرفته بود ولی انگار گریه کردن فایده نداشت چون کسی در خانه نبود که دلداریم بدهد

ساعت درست را می دانست و شماره تلفن هر کسی را به سرعت پیدا میکرد .

انگشتم را کرده بودم در دهانم و همین طور که میمکیدمش دور خانه راه می رفتم .

 تا اینکه به راه پله رسیدم و چشمم به تلفن افتاد ! فوری رفتم و یک چهار پایه آوردم و رفتم رویش ایستادم

تلفن را برداشتم و در دهنی تلفن که روی جعبه بالای سرم بود گفتم اطلاعات لطفآ

صدای وصل شدن آمد و بعد صدایی واضح و آرام در گوشم گفت : اطلاعات

انگشتم درد گرفته .... حالا یکی بود که حرف هایم را بشنود ، اشکهایک سرازیر شد

پرسید مامانت خانه نیست

گفتم که هیچکس خانه نیست

پرسید خونریزی داری ؟

جواب دادم : نه ، با چکش کوبیدم روی انگشتم و حالا خیلی درد دارم

پرسید : دستت به جا یخی میرسد ؟

گفتم که می توانم درش را باز کنم

صدا گفت : برو یک تکه یخ بردار و روی انگشتت نگه دار

ک روز دیگر به اطلاعات لطفآ زنگ زدم

صدایی که دیگر برایم غریبه نبود گفت : اطلاعات

پرسیدم تعمیر را چطور می نویسند ؟ و او جوابم را داد

بعد از آن برای همه سوالهایم با اطلاعات لطفآ تماس میگرفتم

سوالهای جغرافی ام را از او می پرسیدم و او بود که به من گفت آمازون کجاست .

 سوالهای ریاضی و علومم را بلد بود جواب بدهد .

 او به من گفت که باید به قناریم که تازه از پارک گرفته بودم دانه بدهم

روزی که قناری ام مرد با اطلاعات لطفآ تماس گرفتم و داستان غم انگیزش را برایش تعریف کردم .

 او در سکوت به من گوش کرد و بعد حرفهایی را زد که عمومآ بزرگترها برای دلداری از بچه ها می گویند .

 ولی من راضی نشدم

پرسیدم : چرا پرنده های زیبا که خیلی هم قشنگ آواز می خوانند و خانه ها را پر از شادی میکنند

عاقبتشان اینست که به یک مشت پر در گوشه قفس تبدیل میشوند ؟

 

فکر میکنم عمق درد و احساس مرا فهمید ، چون که گفت : عزیزم ، همیشه به خاطر داشته باش که دنیای دیگری هم هست که می شود در آن آواز خواند و من حس کردم که حالم بهتر شد

 

وقتی که نه ساله شدم از آن شهر کوچک رفتیم .

 دلم خیلی برای دوستم تنگ شد . اطلاعات لطفآ متعلق به آن جعبه چوبی قدیمی بر روی دیوار بود و

 من حتی به فکرم هم نمیرسید که تلفن زیبای خانه جدیدمان را امتحان کنم

وقتی بزرگتر و بزرگتر می شدم ، خاطرات بچگیم را همیشه دوره میکردم

. در لحظاتی از عمرم که با شک و دودلی و هراس درگیر می شدم ، یادم می آمد که در بچگی چقدر احساس امنیت می کردم

 

احساس می کردم که اطلاعات لطفآ چقدر مهربان و صبور بود که وقت و نیرویش را صرف یک پسر بچه میکرد

سالها بعد وقتی شهرم را برای رفتن به دانشگاه ترک میکردم ،

 هواپیمایمان در وسط راه جایی نزدیک به شهر سابق من توقف کرد . ناخوداگاه تلفن را برداشتم و به شهر کوچکم زنگ زدم : اطلاعات لطفآ !

 

صدای واضح و آرامی که به خوبی میشناختمش ، پاسخ داد اطلاعات

ناخوداگاه گفتم می شود بگویید تعمیر را چگونه می نویسند ؟

سکوتی طولانی حاکم شد و بعد صدای آرامش را شنیدم که می گفت : فکر می کنم تا حالا انگشتت خوب شده

خندیدم و گفتم : پس خودت هستی ، می دانی آن روزها چقدر برایم مهم بودی ؟

گفت : تو هم میدانی تماسهایت چقدر برایم مهم بود ؟

هیچوقت بچه ای نداشتم و همیشه منتظر تماسهایت بودم

به او گفتم که در این مدت چقدر به فکرش بودم . پرسیدم آیا می توانم هر بار که به اینجا می آیم با او تماس بگیرم

 

گفت : لطفآ این کار را بکن ، بگو می خواهم با ماری صحبت کنم

سه ماه بعد من دوباره به آن شهر رفتم

یک صدای نا آشنا پاسخ داد : اطلاعات

گفتم که می خواهم با ماری صحبت کنم

پرسید : دوستش هستید ؟

گفتم : بله یک دوست بسیار قدیمی

گفت : متاسفم ، ماری مدتی نیمه وقت کار می کرد چون سخت بیمار بود و متاسفانه یک ماه پیش درگذشت

قبل از اینکه بتوانم حرفی بزنم گفت : صبر کنید ، ماری برای شما پیغامی گذاشته ، یادداشتش کرد که اگر شما زنگ زدید برایتان بخوانم ، بگذارید بخوانمش

صدای خش خش کاغذی آمد و بعد صدای نا آشنا خواند : به او بگو که دنیای دیگری هم هست که می شود در آن آواز خواند ... خودش منظورم را می فهمد

                                  

+ نوشته شده در  جمعه دوم شهریور 1386ساعت 15:4  توسط M.KH | 
  منتظر لحظه اي هستم که در کنارت بنشينم سر رو شونه هايت بگذارم

از عشق تو.....  

از داشتن تو...

اشک شوق ريزم ...

منتظر لحظه ي مقدس که تو را در اغوش بگيرم...

 بوسه اي از سر عشق به تو تقديم کنم وبا تمام وجود قلبم و عشقم را به تو هديه کنم...

                   كوخوبي كدوم مهر ماكه چيزي نديديم ازدنياي شيرين فقط سختي چشيديم كدوم بخت كدوم شانس ما كه شانسي نداريم داريم پشت

 سر هم همش هي بدمياريم

ما خون جگر خورديمو سوختمو ساختيم بجرم زنده بودن همه هستيو باختيم

اخه از تو چه پنهون دلم دست خودم نيست ديگه اين چشا اون چشايي كه عاشقش شدم نيست

                   

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم خرداد 1386ساعت 0:39  توسط M.KH | 
 
صفحه نخست
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
به نام خدای من
یا عزیز الله
SALAM
MR: MOSTAFA .KHALILNEJAD
FROM: TEHRAN
AGE:22
DANESHJOIE MEANICK TARAHI JAMEDAT

پاینده وپیروز باشید .
در پناه امام زمان(عج)

نوشته های پیشین
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
بهمن 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM